تبليغاتX
ستاره سربی به یادم باش

ستاره سربی به یادم باش

من از طرح نگاه تو اميد مبهمي دارم××××××××××نگاهت را مگير از من كه با آن عالمي دارم

تقدیم به همه

شعر از فروغ فرخزاد

 

در شب کوچک من،افسوس...............باد با برگ درختان میعادی دارد  

                         در شب کوچک من دلهره ویرانیست
گوش کن: وزش ظلمت را میشنوی؟...........من غریبانه به این خوشبختی مینگرم
                               من به نومیدی خودم معتادم
گوش کن وزش ظلمت را می شنوی؟
در شب اکنون چیزی میگذرد..................ماه سرسخت و مشوش
و بر این بام که هر لحظه در او بیم فرو ریختن است........ابرها،همچون انبوه عزاداران
                                لحظه باریدن را گویی منتظرند
لحظه ای و پس از آن،هیچ..................پشت این پنجره شب دارد میلرزد
و زمین دارد باز میماند از چرخش.............پشت این پنجره یک نامعلوم
                                   نگران من و توست
   ای سراپایت سبز:
دستهایت را چون خاطره ای سوزان،در دستان عاشق من بگذار و
  لبانت را چون حسی گرم از هستی،به نوازشهای لبهای عاشق من بسپار
                                باد ما را با خود خواهد برد......
 
       be yade foroogh...roohash shad...

 
+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم دی 1384ساعت 23:12  توسط نسیم  | 

تقدیم به همه

در نبود بال و پرهایی که رسم پروازند سقوط تکراری است
 
آی پرندهء مهربان
برای حرمت پرواز
حتی اگر می توانی
آسمانت را عوض کن
 
 
اگر چه بوی خستگی بالهایت به مشام می رسد اما پیام دلنشین
پروازت چشم را میخکوب آسمان نموده است .
 
 
 
 
در باغ پدرم دو قفس هست . در یکی شیر و در دیگری گنجشکی است بی آواز .
 
+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم دی 1384ساعت 23:7  توسط نسیم  | 

تقدیم به همه

وداع
 
می روم خسته و افسرده و زار، سوی منزلگه ویرانه ی خویش
 
به خدا می برم از شر شما، دل شوریده و دیوانه ی خویش
 
می برم تا که در آن نقطه دور ، شست و شویش دهم از رنگ گناه
 
شست و شویش دهم از لکه عشق ، زین همه خواهش بی جا و تباه
 
می برم تا ز تو دورش سازم ، زتو ای جلوه امید محال
 
می برم زنده به گورش سازم ، تا از این پس نکند یاد وصال
 
ناله می سوزد و می رقصد عشق ، آه .... بگذار که بگریزم من
 
از تو ای چشمه جوشان گناه ، شاید آن که بپرهیزم من
 
به خدا غنچه شادی بودم ، دست عشق آمد واز شاخم چید
 
شعله آه شدم صد افسوس ، که لبم باز به آن لب نرسید
 
عاقبت بند سفر پایم بست ، می روم خنده به لب خونین دل
 
می روم از دل من دست بردار ، ای امید عبث بی حاصل...
Hosted by Tinypic.com 
+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم دی 1384ساعت 22:56  توسط نسیم  | 

تقدیم به همه

به نام او
 
گاهی خنده ، گاهی گریه ، آخه این چه کاریه
 
                         سرم از غم ، تو گریبون ، این چه روزگاریه
 
بعد تو این دل رسوا ، به کسی دل نمی بنده
 
                          دیگه از غصه رو لبهام ، نمی شینه گل خنده
 
گاهی خنده ، گاهی گریه ، آخه این چه کاریه
 
                              سرم از غم ، تو گریبون ، این چه روزگاریه
 
آسمون قلب عاشق ، افقش رنگ غروبه
 
                              اون وفا و مهربونی ، اگه برگرده چه خوبه
 
بی تو دل هر شب و هر روز ، مث یه مرغ اسیره
 
                               بعد تو دل توی سینه ،دوست دارم تنها بمیره
 
 Hosted by Tinypic.com
 
                         گاهی خنده ، گاهی گریه ، آخه این چه کاریه
 
                        سرم از غم ، تو گریبون ، ای چه روزگاریه
 
+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم دی 1384ساعت 22:52  توسط نسیم  | 

تقدیم به همه

 

 
وقتی مردم مرا در قبری تاريک پنهان نسازيد
  مثل لکه ننگی که از صفحه زمين می زداييد ،
  تنم روزی آغوشی گرم بود برای کسی که دوستش داشتم
  و چشمانم تصويری از تمامی احساساتم ... تبلور سایه روشن های زندگیم
  دستانم ستايشگرين نوازشگران
  و قلبم عصاره ای از عشق ؛
  عريانم نسازيد
  من از هم آغوشی با تن سرد خاک می هراسم
  اشک هايتان ارزانيتان
  و ناله های بيهوده تان ...
  خوب می دانم سه بار که خورشيد غروب کند
  من برای هميشه در خاطره هاتان غروب می کنم
  خروارها خاک سرد برای من
  بسترتان هميشه گرم ...
 
  می دانم خدا مرا خاک خوبی خواهد کرد
  تا روزی اندام شما را در آغوش گيرم
  روزی که دير نخواهد بود ...
+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم دی 1384ساعت 22:45  توسط نسیم  | 

تقدیم به همه

لوح گور
 
اگر غمی هست بگذار باران باشد
 
و این باران را
 
بگذار تا غم تلخی باشد از سر غمخواری .
 
و این جنگل های سر سبز
 
                                  در این جای
در آرزوی آن باشند
 
که مگر من ناگزیر به بر خاستن شوم
 
تا در درون من بیدار شوند .
 
 
 
من اما جاودانه بخواهم خفت
 
زیرا اکنون که من این چنین
 
در تپه های کبودی که بر فراز سرم خفته اند
 
بسان درختی
 
                 ریشه ها باز گسترده ام
 
 دیگر مرگ
 
 در کجاست ؟
 
اگر چه من از دیر باز مرده ام
 
این زمینی که چنین تنگ در آغوشم می فشرد
 
صدای دم زدنم را همچنان بخواهد شنید .
+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم دی 1384ساعت 22:36  توسط نسیم  | 

تقدیم به همه

دوستت دارم

تو بخشی از وجود منی
غم تو غم من است
غم من غم تو است
ما کنار هم می مانیم.

از عشق برایت می خوانم
و منتظر می مانم تا گل رزی در دستانت بروید
دلم را با خود بردی
چه چاره کنم؟

از عشق برایت می گویم
وجودت برایم عزیز است
دیدنت آرامش بخش است
لبخندت معنی زندگیست
می دانی که در کنارت بودن برایم چه حس لطیفی است
نگاه رسواگرم را با نگاهت پیوند می دهم
تو سرنوشت منی
آه نمی توانم اعتنا نکنم که چطور نگاهم می کنی.

از عشق برایت می سرایم
هیچ نشانه ای از عشق لطیف تر از بوسه ای مهربانانه نبوده است
بر گونه تو این بوسه پر حرارت عشق را می نهم
چونان مهری از پایداری عشقم
من آن دلسوخته عاشق پریشانم
که عشق باخته ام به تو نگار مهربان.

وقتی تو نیستی دلم زار می گرید
آنقدر دلتنگت می شوم که احساس سرگردانی و تنهایی می کنم
چگونه از تو جدا شوم، چگونه از تو رها شوم؟
تو تفسیر مهربانی هستی
می خواهم با تو بمانم، مهربان من
همیشه و همه جا...
آه که بسیار دلتنگ توام.

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم دی 1384ساعت 22:32  توسط نسیم  | 

شعر اهنگ

سال کبیسه

منم یه تقویم پر از زمستون

 چله نشین دلی درب و داغون

  سال کبیسم و شگون ندارم

  جز یه نفر که درب و داغونم کرد

  بره بودم ، گرگ بیابونم کرد               

  اما دلم تو غربت بیابون

  از راهی که رفته نشد پشیمون

 

دل ای دل دیوونه ، کی قَدرِ تو می دونه

                      برو فکر خودت باش ، پُر از گرگ زمونه

باز منتظر نشستی ، آب میشی دستی دستی

                       تو هم باید مثل اون ، دلش رو می شکستی

 

نگاهی نکنیم که دل کسی بلرزد ، خطی ننویسیم که آزار دهد کسی را ، یادم باشد روز و روزگار خوش است و تنها دل ما دل نیست ....

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم دی 1384ساعت 22:28  توسط نسیم  | 

نظر یادت نره

 بی کسی

 

بس شنیدم داستان بی کسی
 بس شنیدم قصه ی دلواپسی
 قصه ی عشق از زبان هر کسی
 گفته اند از نی حکایت ها بسی
 حال بشنو از من این افسانه را
 شرح حال این دل دیوانه را
 چشم هایش بویی از نیرنگ داشت
 گویی از با من نشستن ننگ داشت
با دلم انگار قصد جنگ داشت
 دل دریغا سینه ای از سنگ داشت
 عاشقم من قصد هیچ انکار نیست
 لیک با عاشق نشستن عار نیست
 کار او آتش زدن من سوختن
 در دل شب چشم بر در دوختن
 من خریدن ناز و او نفروختن
 باز آتش بر دلم افروختن
 سوختن در عشق را از بر شدیم
 آتشی بودیم و خاکستر شدیم
 از غم این عشق مردن باک نیست
 خون دل هر لحظه خوردن باک نیست
 آه می ترسم شبی رسوا شوم
 بدتر از رسواییم تنها شوم
 وای از این صیو آه از آن کمند 
 پیش رویم خنده پشتم پوزخند
 بر چنین نامهربای دل مبند
 دوستان گفتند و دل نشنید پند
 پیش از این پند پنهان دوستان
 حال هم زخم زبان دوستان
 خانه ای ویران تر از ویرانه ام
 من حقیقت نیستم افسانه ام
 گر چه سوزد پر ولی پروانه ام
 فاش می گویم که من دیوانه ام
 تا به کی باید چنین دیوانگی
 پیلگی بهتر از پروانگی
 گفتمش آرام جانی گفت: نه
 گفتمش شیرین زبانی گفت: نه
 می شود یک شب بمانی گفت: نه
 گفتمش نا مهربانی گفت : نه
 دل شبی دور از خیالش سر نکرد
 گفتمش با افسوس او باور نکرد
 چشم بر هم می زند من نیستم
 می گشاید چشم من، من نیستم
 خود نمی دانم خدایا کیستم
 یک نفر با من بگوید چیستم
 بس کشیدم آه از دل برونش
 آه اگر آهم بگیرد دامنش
 با تمام بی کسی ها ساختم
 دل سپردم سر به زیر انداختم
 این قماری بود و من نشناختم
 وای بر من ساده بودم باختم
دل سپردن دست او دیوانگی ست
 آه غیر از من کسی دیوانه نیست
 گریه کردن تا سحر کار من است
 شاهد من چشم بیمار من است
 فکر می کردم که او یار من است نه
 فقط در فکر آزار من است
 نیتش از عشق تنها خواهش است
 «دوستت دارم» دروغی فاحش است
 یک شب آمد زیر و رویم کرد ورفت
 پای بند جستجویم کرد و رفت
 این دل دیوانه آخر جای کیست
 آن که مجنونش منم لیلای کیست
 مذهب او هر چه بادا باد بود
 خوش به حالش که اینچنین آزاد بود
 بی نیاز از مستی می شاد بود
 چشم هایش مست مادر زاد بود
 یک شب آمد زیر و رویم کرد و رفت
 بیست سالم بود پیرم کرد و رفت
+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم دی 1384ساعت 22:24  توسط نسیم  | 

امیدوارم نظر یادتون نره

  
 
امشب مي خواهم راز سر نوشتم را از نورهاي سپيد
 
مهتاب بپرسم،مي خواهم عاشق ترين ستاره قلبم
 
را در وجودم بيابم و آوازم را با تارهاي دلنشين
 
عشق طنين انداز كنم،گمگشته من در مرزهايي
 
دور از دلتنگي پرسه مي زند،اما افسوس كه ترديد
 
من دريايي است بي كران كه موجهايش حاصل
 
سيل اشكي است در غروبهاي دلتنگي.ياد تو در
 
همه شبهاي من مي درخشد،وقتي به افقهاي روبرو
 
نگـاه مي كنـم نـور تـو را مـي بـينم كـه حـتي
 
گمنام ترين قسمت هاي زمين را روشن كرده است.
 
  ای کاش دوستم می داشتی تا که من.........
+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آذر 1384ساعت 3:45  توسط نسیم  |